Lilypie Premature Baby tickers

نیلوفرانه

مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر



ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

این هفته سرما خوردگی شدیدی گرفتم که بیا و ببین. هنوزم گلو درد دارم. حالا سالهای ÷یش که دفترچه نداشتم مریض نمی شدم اما حالا.......... 

دیگه کلاسها دارن به آخر می رسن. امتحانهای میان ترم دارن برگذار می شن. 26 دی اولین امتحان پایان ترم من هست. امروز میان ترم گرافیک دارم. شنبه هم فاینال کلاس زبانم هست. همش درس و درس و درس. دیروز هم برای مهندسی نرم افزار کنفرانس داشتم. یه اکیپ شیطون از پسرها هم سر ارائه پدرمو درآوردن از بس سوال پرسیدن.

دعا کنین امتخانهام بخوبی برگزار بشن. 

همتونو دوست دارم.

نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1390ساعت 11:11 AM| توسط نیلوفر| لطف دوستان (0)|
زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ می کردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً 30 کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!
تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع کردن انارها رسیده بود، 8-9 سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم! بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!
 
بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!


با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!
غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم: بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین! 
 
پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه، یه سیلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال کنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم!

کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!

شب علی اصغر اومد سرشو انداخته پایین بود و واستاده بود پشت در، کیسه ای دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!

کیسه رو که بابام بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود...
نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390ساعت 1:07 PM| توسط نیلوفر| لطف دوستان (3)|

همچنان بیکارم. از همه ی اونهایی که حالمو پرسیدند هم هزاران سپاس. هر جا رفتم یا پارتی بازیه یا دانشجو نمی خوان یا کلاه برداریه. شانس یخ!!!! 

راستی دیشب داشتم برنامه ی دختر شایسته ی 2011 رو می دیدم. آخر برنامه قبل از معرفی دختر امسال یه آقای ایرانی مقیم انگلیس اومد و به اپرا یه آهنگی رو خوند. اسمش رامین کریملو بود. خیلی ذوق کرده بودم. من فکر می کردم دختر پرتوریکو امسال دختر شایسته می شه ولی در کمال ناباوری دختر ونزوئلا دختر شایسته شد. اصلا نمی شد حدس زد. اصلا توی گزینه های من نبود. می دونین به نظر من خوبی این مسابقه اینه یه سری جوونها به همین دلیل فعالیتهای مضاعف و هدفمندی رو انجام می دن. کلا جالبه. کاش از ایران هم نماینده ای توی این مسابقه بود. سال دیگه قراره مغولستان نماینده ی این مسابقه باشه.  

الان 60 ساله که این مسابقه داره برگزار می شه. دختر شایسته ی سال 1954 و 1953 هم اومده بودن. انقدر پیر شده بودن. الهی 

miss world

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان 1390ساعت 7:21 PM| توسط نیلوفر| لطف دوستان (10)|

دیگه قاطی درسا شدم و حسابی چسبیدم به درس و مشق. استادای این ترم هم که سه تاشون حسابی کلاسشون بالاست و فقط با اسلاید درس می دن و اسلایدها رو هم از طریق ایمیل باید دریافت کنیم. تازه تمرینها رو هم که باید به صورت ایمیل جواب بدیم بهشون. عوضش بچه مثبت شده ام و تمام حضورهام رو زدم. فعلا گیج و معلق معماری کامپیوتر هستم. کاش یک فروند لپ تاپ مجهز به ای دی اس ال داشتم و زیاد زیاد می اومدم پیشتون. نه اینکه سیستم نداشته باشیم توی خونه اما برادری همش یکریز پشت سیستم نشته و کااااااااااااااار مهم داره.( بترکی)  

خلاصه سعی می کنم به اعصاب و روانم مسلط باشم و درسام رو خوب بخونم. نبال کار هم هستم همچنان اما هر جا می رم مصاحبه به نظر خودم اوکی هستم اما بعدش مطلع می شم به یکی دیگه که پارتی داشته و سطح سواد و سابقه کاریش پائین تر از من بوده تماس گرفتن و کار رو دادن.  

خدایا هیچ وقت مرا به حال خود وا نگذار

نوشته شده در جمعه 6 آبان 1390ساعت 8:47 PM| توسط نیلوفر| لطف دوستان (7)|

نیلوفر نیلوفرانه هستم............. بالاخره اومدم نت. اووووووووف دلم برای همتون یه ریزه شده بود. 

عرضم به خدمتتون بنده در حال حاضر بیکار و در جستجوی کار دانشجویی می باشم. کلاسها هم که تشکیل شده و می ریم یونی. کلاسهام روزهای سه شنبه و پنجشنبه افتادن.  

تبریکات تولد همتون رو خوندم و کلی خوچال شدم. ممنونم از همتون. زنده ام شکر خدا. نفسی میاد و می ره. 

کلاس زبان هم همچنان دایر هست و ادامه دار هستش. محض اینکه یکم بیکار نباشم!!! هم توی کلاس کامپیوتری که قبلا تدریس می کردم تدریس می کنم. ولی شدیدا دنبال کار. نپرسید چرا از محل کارم بیرون اومدم که نمی گمممممممممم دییییی 

دوستتون دارم زیاد تا. سعی می کنم زود به زودتر بیام.

نوشته شده در جمعه 15 مهر 1390ساعت 7:12 PM| توسط نیلوفر| لطف دوستان (17)|

 

بازم این روز امومد. حتی یادم نبود روزش رسیده و باز تنها. 

بازم تن ها

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور 1390ساعت 09:23 AM| توسط نیلوفر| لطف دوستان (33)|

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس