نیلوفرانه

مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر



آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بدی خوبی دیدین منو حلال کنین. دارم می رم مسافرت. یعنی با خانواده داریم می ریم دیدار مادر بزرگ و پدربزرگ عزیزمان. باور کنید هر بار که می رم می بینمشون توی دلم می گم یعنی دفعه ی بعدی هم وجود داره؟؟؟؟ یعنی بازم این دو تا موجود مهربون رو می بینم؟؟؟؟ 

هر وقت بهشون می گیم داریم میایم شمال انقدر خوشحال می شن که نگو. راه به راه زنگ می زنن کی میاین؟ کی می رسین؟؟ کلی تدارک می بیننن. حق نداریم خونه ی کسی بریم وقتی از راه می رسیم. یه راست باید بریم خونه ی اونها. وقتی روز خداحافظی می شه از صبحش قیافه هاشون سوزناکه و ماتم زده هستش. موقع رفتن انقدر گریه می کنن که دل آدم ریش می شه. صورت تیغ تیغی پدر بزرگ تنها صورتی خار داریه که از بوسیدنش ناراحت نمی شم تازه کلی دوست دارم ببوسمش. عاشقشونم.  

سفرنامه هم یادم نمی ره و در همه حال به فکر آپ و گزارش تعطیلات خواهم بود.  

راستی ولنتاین همه ی عاشقها مبارک. اگر هم کسی رو دوست ندارید امیدوارم به زودی یه قلب براتون بتپه. الهی آمین 

من که ولنتاین مسافرتم و با خود خودم جشن می گیرم. 

  

ولنتاین بی کادو ، بدون ذوق ، بدون بوس ، بدون شکلات ، بدون گل معنی نداره. بهتون خوش بگذره و ازش لذت ببرید چون این روزها دیگه بر نمی گردن. 

اشالله عروسی همتون. به امید روزی که یه آدم خوشبخت از راه برسه و با هم مزدوج بشید. (البته برای مجردا)

نوشته شده در 21 بهمن 1388ساعت 13:14| توسط نیلوفر| لطف دوستان (6)|

 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»

 همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

نوشته شده در 20 بهمن 1388ساعت 14:58| توسط نیلوفر| لطف دوستان (10)|

 

وقتی خوابم

حرف می‌زنی

و حالا که بیدارم

- بی‌اعتنا به جهان-

ساکت شده‌ای

چشمم را می‌بندم

و دنبال صدای تو می‌گردم.

نوشته شده در 18 بهمن 1388ساعت 09:09| توسط نیلوفر| لطف دوستان (14)|

دخترک لباس رسمی و مدل لباس کار پوشیده بود. با یه پالتوی ساده و شلوار پارچه ای و کتانی مدل معمولی به انضمام یک مقنعه ی مشکی. امااااا پوستیژ رنگ کاهی (کلاه گیس) و خط چشمی که بالا و پائین چشمش کشیده بود و رژ لب قرمز براق توی این میونه می خواست چی بگه ؟؟؟  

درسته خیلی هامون خارج نرفتیم اما چهار تا فیلم ساخت اروپا رو که دیدید؟؟؟ والا بلا اونجا که دیگه حجابی هم در کار نیست و آزادی مطلقه هیچکی واسه رفتن به اداره اونم مثلا یه کارخونه توی شهرک صنعتی انقدر بزک دوزک نمی کنه. اونوقت این خانوم از ساعت چند صبح بیدار شده که ساعت 7 اون شکل و قیافه رو داره؟؟؟ بعد یه سوال دیگه پیش میاد که اگه ایشون بخواد بره عروسی می خواد چیکار کنه و چه شکلی بره؟؟؟ اونوقت یه سوال دیگه: اگه یه پسری این شکلی هم بر فرض عاشقش بشه و ازدواج کنن خب بنده خدا اگه یه روز سر زده بیاد خونه . ایشون رو آرایش نکرده ببینه که فکر می کنه غریبه توی خونشونه.  دوست عزیز آدم وقتی می ره سر کار می ره کار کنه نه اینکه میره سالن مد یا مهمونی یا همچین جایی.

اینجوریه که اونوقت هزاااااااار تا توقع عجیب و غریب دارند از همسرشون. مهریه های بالا و افاده های بالا و توقعات عجیب و غریب و خارج از توان همسر و ......... 

یه سر به این دادگاهها بزنید ببینید چه خبره. ازتون می خوام وبلاگ آقای بدهکار رو بخونید. حداقل اگه خدا رو شکر پاتون به دادگاه نرسیده از داستان زندگی دیگران درس بگیریم.

نوشته شده در 17 بهمن 1388ساعت 09:33| توسط نیلوفر| لطف دوستان (19)|

کلا آدم ترسویی نیستم امااااااااااااااا از بچگی یادمه که وقتی مادرم می خواست بره خرید کنه یا هر چیزی و منو خونه تنها می گذاشت می ترسیدم تنها خونه بمونم. همش هم تقصیر این بابای شیطونمه. همیشه خوشش میومد بچه ها رو بترسونه. هر چی مامان دعواش می کرد و حین انجام جرم دستگیرش می کرد توبه نمی کرد و بازم تا گیرمون می آورد سرگرمیش این بود که برامون داستانهای ترسناک تعریف کنه . نمی دونم چرا انقدر دنیای بچگی ساده و کوچیکه که ما هم باور می کردیم که این حرفهایی که می زنه امکان پذیره.  

مثلا می گفت من توی کنار گوشه ی دیوارای خونه دوربین کار گذاشتم و هر بچه ای که شیطونی کنه من از سرکارم می بینمش. (خب حالا این باور پذیر بود)یا اینکه مثلا شبا ارواح میان توی خونه ها و بچه هایی رو که به حرف پدر و مادرشون گوش ندادند با خودشون می برند و ........ samvetesmiley.gif : 72 par 32 pixels.

این بود که وقتی خونه تنها می شدم فکر می کردم از در و دیوار ارواح و اجنه دارن میان سمت من.(خب کوشمولو بودم دیگههههههههه) 

خلاصه بعد از بزرگ شدن اینها به خاطرات سپرده شده بود ولی دیشب واقعاً همون حسه برگشته بود. خانواده رفته بودن مهمونی و من از سر کار رفتم خونه و دیدم کسی نیست. با خیال راحت ماکارونی خوشمزه ای پختم و سریال دیدم و ........ از طرفی شبکه ی GEM چهارشنبه شبها فیلم ترسناک می زاره. من که می دونم بی جنبه ام نگاه نمی کنم ولی دیشب بالکل یادم رفته بود.

خواهری دو هفته پیش یه فیلم ترسناک خفففففففن برام تعریف کرده بود. چشمتو روز بد نبینه ، کانال چرخوندم دیدم به بهههههههه یه فیلم به نظر خوب داره نشون می ده. zombismiley.gif : 46 par 25 pixels.نشستم و یه 20 دقیقه ی اولشو دیدم یهو به قسمتهای ترسناکش که رسید دیدم همونیه که خواهری تعریف کرده بود. نشستم یه نیم ساعت دیگه نگاه کردم دیدم دیگه نمی توم.deadplace.gif : 87 par 55 pixels.

تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم بخوابم. نشون به اون نشون تا مامان اینا نیومدن چشم رو هم نذاشتم . تازشم دو سه تا خواب ترسناک هم دیدم که یکیشون انقدر ترسناک بود که با جیغ از خواب بیدار شدم.vader.gif : 58 par 59 pixels. از ساعت 3 تا 7 صبح هم از ترس اینکه باز از اون خوابها ببینم خوابم نبرد.  insomniasmiley.gif : 39 par 40 pixels.countsheep.gif : 56 par 38 pixels.

ساعت 7 هم که چشمام روی هم رفت ساعت زنگ زد.

نوشته شده در 15 بهمن 1388ساعت 09:40| توسط نیلوفر| لطف دوستان (20)|

من به آمار زمین مشکوکم 

اگر این سطح پر از آدمهاست 

پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در 14 بهمن 1388ساعت 15:20| توسط نیلوفر| لطف دوستان (12)|